سارینا و سرماخوردگی
عسلم، اگه دست من و بابایی به این سرماخوردگی برسه خفش می کنیم. الهی این سرماخوردگی بمیره که از اول پاییز گیر به این دخترم داده و سارینا جونم برای بار دوم هم سرما خورد...
الهی مریضی برای من باشه و تو همیشه سالم باشی. دل ندارم سارینای مریض و بی حال رو ببینم، خودت مقصری که از همان روز اول من و بابایی رو به سارینای شاد و شنگول
عادت دادی...
چند شب پیش (شنبه شب) که خونه بابایی حسین شان بودیم، موقع شام خوردن ناگهان شروع به گریه کردن کردی و هرکاری که کردیم ساکت نشدی
، من و بابایی شام خوردن رو نصفه رها کردیم و سریعا به طرف خونمون اومدیم.
توی راه تو ماشین خوابت برد و خونه که رسیدیم به آرامی تو رو به رخت خوابت رسوندیم. کمی خیال من و بابایی راحت شد که علت گریه ات خواب بوده، ولی بعد از نیم ساعت با صدای گریه ات از خواب پریدیم و دوباره ساکت نمی شدی و بعد از کلی بازی و راه بردن گریه ات قطع شد و تو بغلم خوابت برد...
دوباره بعد از نیم ساعت با گریه از خواب پریدی ولی این بار تب هم داشتی
بعد از دادن قطره استامینوفن و کلی راه رفتن خوابت برد، خلاصه تا ٤ صبح وضع همین طور بود و نیم ساعت به نیم ساعت از خواب می پریدی، فکر کردیم که به خاطر دندونات هست و یه بار هم بابا که دست به گوشت زد، گریه ات بیشتر شد...
خلاصه ٧ صبح بود که مامانی منیژه رو خبردار کردم
به خونمون اومد و چند ساعتی تو رو نگه داشت تا من کمی استراحت کنم. بعد از ظهر من و مامانی منیژه تو رو به مطب دکتر بردیم و آقای دکتر گفت که به خاطر دندونهات نیست و سرمای بدی خورده و باید آنتی بیوتیک مصرف کنی...
خدا رو شکر الان چند روز است که از مریضی ات می گذره و حالت رو به بهبودی هست...
الهی مامانی فدات بشه که به خاطر آنتی بیوتیک ها کمی بی حال هستی ولی این قدر برای خودت خانوم شده ای که زیاد بداخلاقی نمی کنی و گاه گاهی هم خنده ات رو از من و بابایی دریغ نمی کنی...![]()
سارینا جون باید یه تشکر جانانه هم از بابا محمد بکنیم. چون اون شبی که حالت بد بود، خیلی نگرانت بود و او هم تا صبح بیدار بود و با این خستگی اش انواع بازی ها رو باهات میکرد( مثلا توپ بازی ساعت ٢ نصف شب!!!) که گریه ات کمتر بشه
و چند باری هم راهت برد که بخوابی...
من و دخترم خیلی خیلی از بابایی ممنونیم و هر دوتامون اندازه یه دنیا دوستش داریم و ایشالاه که همیشه سایه اش بالا سرمون باشه.



سارینا و سرماخوردگی
